تبلیغات
وبلاگ مهدی ابراهیمی - ریشه ها
یکشنبه 6 اسفند 1396  08:44 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 6 اسفند 1396 08:45 ب.ظ
نوع مطلب: کتاب نگاری ،

پسر بچه ای به کنار رود رفت و تمساحی را در تور دید که به دام افتاده است.
تمساح ناله کنان گفت به من کمک می کنی؟ پسرک فریاد زد تو مرا خواهی کشت.
تمساح گفت نزدیکتر بیا.
پسربچه نزدیک تر شد و ناگهان تمساح او را با دهان بزرگش به دهان گرفت.
پسر بچه فریاد زد جواب خوبی را با بدی می دهی؟
تمساح از گوشه دهان گفت: این راه ورسم  دنیاست.
پسرک گفت از سه نفر بپرسیم اگر سه نفر قبول کردند آنگاه تمساح پسرک را ببلعد.
اولین رهگذر خر بود و از او پرسیدند و جواب داد. تا جوان بودم از من کار کشیدند حالا که پیر شده ام مرا رها کردند تا خوراک پلنگ شوم.
دومین رهگذر اسب بود و اسب نیز به عقیده خر بود.
سومین رهگذر خرگوش بود و خرگوش گفت باید تمساح از اول تعریف کند.
تمساح تا دهان باز کرد تا داستان را تعریف کند ، پسرک از دهان تمساح بیرون جست.
پسرک تند دوید و مردان دهکده را خبر کرد و تمساح را کشتند و خوردند.
با مردان دهکده اما سگی هم بود که دنبال خرگوش کرد و خرگوش را درید و خورد.
نیوبوتو به بچه ها گفت :
پس حق با تمساح بود...
#ریشه_ها
#الکس_هیلی

   


نظرات()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

وبلاگ مهدی ابراهیمی